|
پسر کوچولو از باباش مي پرسه:ممکنه برام کمي از س ي اس ت بگي؟ در مورد خانواده خودمون مسئله را حاليت کنم.من سرمايه دارم چون نون بيار خانواده ام.مامانت دولت است چون همه چيز زير نظر اوست.کلفت ما طبقه کارگر است چون براي ما کار ميکند .خود تو همون خلق يا مردمي و برادر کوچيکت هم نسل آينده است. اميدوارم اين مثال در فهم س ي ا س ت و ح ک و م ت به تو کمک کنه، فکراتو بکن، فردا نظرتو بهم بگو. سراغش ميبينه که جاشرو حسابي کثيف کرده.ميره به اتاق خواب بابا و مامانش بهشون خبر بده، ميبينه که جاي باباش خاليه، مامانشرو صدا ميزنه مامانش بيدار نميشه ميره طرف اتاق خواب کلفتشون، اونجا ميبينه که باباش با کلفتشون مشغول به کاره س ي ا س ت و ح ک و م ت فکر کردي؟ حالا ميدوني اينا چي هستن؟ س ي ا س ت و ح ک و م ت چيان.باباش ميگه:آفرين پسرم، بگو ببينم چي فهميدي؟ پسرک ميگه:فهميدم که در حالي که سرمايه دار داره طبقه کارگر را .... به مردم نميذاره، اونم در حالي که نسل آينده داره در گه (ببخشید!!!) دست و پا ميزنه اینم یه پست انتخاباتی! پای صندوقهای رای منتظر شما هستیم + نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 23:20 توسط آدمک |
------------------------------------------------------------------------------------------------------ سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی عزیزایی که تو این مدت که نبودم بازم یادم بودن. بخاطر غیبت نسبتا طولانیم شرمنده محبتای همه تون هستم! از همه ممنون + نوشته شده در جمعه 17 آبان1387 19:8 توسط آدمک |
شده بدون هيچ دليلي دلت بگيره!!! اونم در حد مرگ؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387 2:8 توسط آدمک |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387 15:20 توسط آدمک |
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم حکم پیشانیام این بود که تو گم شوی و تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم؟! شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من دردم اینست که باید پس از این قسمتها غلامرضا طريقي + نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 0:47 توسط آدمک |
به اميد آنكه روزي صداي پر صلابت قدمهايش سكوت كوچه هاي دلها مان را بشكند!!!! + نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387 13:18 توسط آدمک |
چقدر سخت است تباهی را در مقابل چشمان منتظر به نظاره نشستن و پایان سرخ اندیشه های سبز را دیدن! چقدر سخت است با چشمان باز خفتن و سیاهی نشسته بر دامان حقیقت را نگریستن و چه ناشکیباست هجران تو .... هنگامی که ذکر حضورت با تسبیح ثانیه ها ،بر لب های زمان جاریست و ظرف زمین هنوز ظرفیت ظهورت را ندارد!!! اما چه زود خواهد آمد که شمیم وجودت ریه های خالی از بودنِ انسان را پر کند و حرم نفسهایت گرمابخش قلب های قندیل بسته ی بشر شود! خواهی آمد . . . . . + نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 1:31 توسط آدمک |
عجب روزگاری شده! قحطی ایمان و خشکسالی نگاه عشق را هم جیره بندی کرده اند..... و به هر کس بر خلاف عقل او می بخشند اما... من در این گیر و دار سهمیه بندی می خواهم دیوانه ترین باشم!!!
-- ---
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 2:14 توسط آدمک |
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام! بیا برویم بیا یرویم جایی که زمین نباشد من دلم آسمان میخواهد بیا کوچ کنیم به جایی که تابستان نباشد من دلم پاییز میخواهد دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم تا شاید کسی، زیر لب چیزی بگوید تا تو دوباره باز آیی تا . . . دلم تنهاست غریبه! غریبه! قریب خودت کن مرا تا فریب دیگری نشوم ندیده ی رویاهای شبانه ام غرقه ی دریای توام مرا دریاب ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خیلی که چرند نبود؟ بود؟ ببخش دیگه بضاعت ما همینه رفیق! + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 1:30 توسط آدمک |
امشب هوس خواندن یک مرثیه دارم آن ابر پر از بغض توام ، منتظرم باش چشم تو فقط دغدغهساز غزلم بود تندیس جنونم که مرا وقف تو کردند از لحظهی ویران شدن زمزمههایت شاید به همین علت سادهست که دیگر مرتضي قاسمي + نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 1:58 توسط آدمک |
|
| ||||||