تبليغاتX
آلاچیق

آلاچیق

پسر کوچولو از باباش مي پرسه:ممکنه برام کمي از س ي اس ت بگي؟
موضوع انشاي من در اين مورد هست.
باباش پس از تفکري کوتاه ميگه:
خب، ببين، فکر ميکنم بهترين راه براي توضيح اينه که با مثالي

 در مورد خانواده خودمون مسئله را حاليت کنم.من سرمايه دارم

 چون نون بيار خانواده ام.مامانت دولت است چون همه چيز زير

نظر اوست.کلفت ما طبقه کارگر است چون براي ما کار ميکند

.خود تو همون خلق يا مردمي و برادر کوچيکت هم نسل آينده است.

اميدوارم اين مثال در فهم س ي ا س ت و ح ک و م ت به تو کمک کنه،

 فکراتو بکن، فردا نظرتو بهم بگو.
پسرک نصف شب از صداي گريه‌ برادرش از خواب ميپره.وقتي ميره

سراغش ميبينه که جاشرو حسابي کثيف کرده.ميره به اتاق خواب

بابا و مامانش بهشون خبر بده، ميبينه که جاي باباش خاليه،

مامانشرو صدا ميزنه مامانش بيدار نميشه ميره طرف اتاق

خواب کلفتشون، اونجا ميبينه که باباش با کلفتشون مشغول

به کاره.نااميد برميگرده توي جاش و ميخوابه.
فرداش سر صبحانه باباش ازش ميپرسه:خب راجع به

 س ي ا س ت و ح ک و م ت فکر کردي؟ حالا ميدوني اينا چي هستن؟
پسرک ميگه:آره ديشب نصفه شب خوب فهميدم 

 س ي ا س ت  و ح ک و م ت چيان.باباش ميگه:آفرين پسرم،

 بگو ببينم چي فهميدي؟

 پسرک ميگه:فهميدم که در حالي که سرمايه دار

 داره طبقه کارگر را ....!!!!! ، دولت در خواب خوشه و محلي

به مردم نميذاره، اونم در حالي که نسل آينده داره در گه (ببخشید!!!)

دست و پا ميزنه

 اینم یه پست انتخاباتی! 

پای صندوقهای رای منتظر شما هستیم

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 23:20 توسط آدمک |




يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت:
خداوندا!
دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت.درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر و مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد.
خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!
بعد آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي بوده، مي گفتند و مي خنديدند.
مرد روحاني گفت: نمي فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند! 

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------  

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی عزیزایی که تو این مدت که نبودم بازم یادم بودن.

بخاطر غیبت نسبتا طولانیم شرمنده محبتای همه تون هستم! از همه ممنون

 

 

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387 19:8 توسط آدمک |


شده بدون هيچ دليلي دلت بگيره!!! اونم در حد مرگ؟؟؟
شده از آدما و اطرافيان و نگاهاشون خسته بشي؟ شده از خودتم
خسته بشي؟
از خودت ، گفته هات و كارات دلگير و دلزده شي؟
تا حالا شده كه احساس كني كم آوردي؟ و دلت ميخواد نقابتو از
صورتت بكشي پايين و داد بزني : زندگي خسته ام ازت!؟
از اينكه شونه هاي يه دوستو واسه گريه كم داشته باشي آه بكشي؟

( دوستان منحرف:: دوست خوب تو قماش خودتون نيست كه سريع
ذهنتون
ميره طرف اون يكي جنس؟؟ منظور من كه دوستاي ناز
خودم بود كه كم هم نيستن
؛
تا دلت بخواد تو دبيرستان و دانشگاه گلچين كردم! )

 


بي تو



بعضي وقتا فكر ميكنم يا اطرافيان هنوز بزرگ نشدن يا من توقع زيادي
دارم از ملت! نميدونم والا!! شايدم خودم زيادي با بقيه فرق دارم!
زيادي حساسم! زيادي .......


تنها چيزي كه تو اين اوقات دلگرمم ميكنه يه نفره كه ميدونم
تا ته دنيا باهامه
و تنهام نميذاره ، حتي اگه من ازش يادي نكنم هم
بهم ثابت شده كه يادمه!

دوسش دارم و باهاش راحتم و ازش ميخوام اگه من بنده خوبي نبودم
براش خودش بازم بزرگي كنه و آدمم كنه!

شما تو اين وقتا چيكار ميكنين؟
اصلا همچين وضعي داشتين؟
______________________________________________________________
قالب وبلاگم عوض كردم شايد تنوعي باشه!

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387 2:8 توسط آدمک |



چقدر منتظرش بودم! آخي جووون....... بالخره اومد اونم
با 30 روز پاك و قشنگ

نميدونم چقدر لايق استقبال از مهموني بزرگش يا نشستن
 سر سفره پر بركتش هستم ولي ميدونم كه وقتي مياد انگار
 دنيا واسم بهشت ميشه!
كاش ميشد محكم بغلش كنم و بهش بگم :
دلم واست تنگ شده بود ماه رمضون!

ديروز كه داشتم از كلاس برميگشتم موقع افطار بود و
هيچ پرنده و چرنده و خزنده و .... خلاصه هيچ احدي
 تو خيابون پر نميزد! اينقدر حال كردم !!! آخه تو خيابونا
 هيشكي نبود و از كنار هر خونه يا مسجد و رستوراني كه
 رد ميشدي صداي ربناي امپراطور آواز ايران ميومد و
 بوي زولبيا و باميه !
دلم ميخواست همونجوري وايسم و هي شهر رو نيگا كنم،
آخه يكسال بود اينقدر هوا صاف و ناز و پاك نبود!
كاش هر وقت احساس دلتنگي و خفقان ميكرديم،
 ميشد خدا واسمون يه ماه رمضون سفارشي بفرسته!


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387 15:20 توسط آدمک |


مرغ مهاجر

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه‌ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی‌ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم؟!
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده‌ی اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده‌ی ایمان به تو کافر باشم

دردم اینست که باید پس از این قسمت‌ها
سال‌ ها منتظر قسمت آخر باشم

                                                                                      غلامرضا طريقي



+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 0:47 توسط آدمک |


به اميد آنكه روزي صداي پر صلابت قدمهايش سكوت كوچه هاي دلها مان را بشكند!!!!

اي سبزترين بهار ما را درياب
منظومه ي انتظار ما را درياب

اي راز بزرگ آفرينش ، اي نور
گنجينه ي روزگار ما را درياب

اي روشني چشم جهان،اي خورشيد
اي وارث ذوالفقار ما را درياب

ماييم و نگاه انتظاري بر در
اي مونس و غمگسار، ما را درياب

اي نور خدا در ظلمات دنيا
اي وعده ي كردگار ما را درياب

اي يوسف نرگس ز پس پرده بيا
اي منجي روزگار ما را درياب



اينم يه شعر البته در قالب كلاسيك و موزون!!! ايرادي داشت عفو كنين!

 


+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387 13:18 توسط آدمک |


                                            

چقدر سخت است تباهی را در مقابل چشمان منتظر به نظاره نشستن

و پایان سرخ اندیشه های سبز را دیدن!

چقدر سخت است با چشمان باز خفتن

 و سیاهی نشسته بر دامان حقیقت را نگریستن

و چه ناشکیباست

هجران تو .... 

هنگامی که ذکر حضورت با تسبیح ثانیه ها ،بر لب های  زمان جاریست

و ظرف زمین هنوز ظرفیت ظهورت را ندارد!!!

اما چه زود خواهد آمد

 که شمیم وجودت ریه های خالی از بودنِ انسان را پر کند

و حرم نفسهایت گرمابخش  قلب های  قندیل بسته ی بشر شود!

خواهی آمد . . . . .

                                           

 

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 1:31 توسط آدمک |


 

عجب روزگاری شده!

قحطی ایمان

و خشکسالی نگاه

عشق را هم جیره بندی کرده اند.....

و به هر کس بر   خلاف  عقل  او  می بخشند

اما...

من در این گیر و دار سهمیه بندی

می خواهم دیوانه ترین باشم!!!

                                                                                               

   -- --- راستی اعیاد شعبانیه هم مبارک چه روزای قشنگیه این ایام!  -----

                                                                     

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 2:14 توسط آدمک |


 

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام!

بیا برویم

بیا یرویم جایی که زمین نباشد

من دلم آسمان میخواهد

بیا کوچ کنیم به جایی که تابستان نباشد

من دلم پاییز میخواهد

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم

تا شاید کسی، زیر لب چیزی بگوید

تا تو دوباره باز آیی

تا . . .

دلم تنهاست غریبه!

غریبه! قریب خودت کن مرا تا فریب دیگری نشوم

ندیده ی  رویاهای شبانه ام

غرقه ی دریای توام

مرا دریاب

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی که چرند نبود؟ بود؟ ببخش دیگه بضاعت ما همینه رفیق!

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 1:30 توسط آدمک |


 

امشب هوس خواندن یک مرثیه دارم
من کولی آواره‌ی بی ایل و تبارم

آن ابر پر از بغض توام ، منتظرم باش
فرصت بده امشب به هوای تو ببارم

چشم تو فقط دغدغه‌ساز غزلم بود
دیوانه نبودم به کسی دل بسپارم

تندیس جنونم که مرا وقف تو کردند
حلاج‌ترین حادثه‌ی چوبه‌ی دارم

از لحظه‌ی ویران شدن زمزمه‌هایت
تصویرگر در به دری‌های غبارم

شاید به همین علت ساده‌ست که دیگر
یک ثانیه هم حوصله‌ی عشق ندارم!

 مرتضي قاسمي

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 1:58 توسط آدمک |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینجا آلاچیق دل منه! جایی واسه تنهایی هام!
جايي واسه وقتي از همه خسته و دلگير ميشم


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ساده
چرت نوشته هاي من
رها مثل پر
فاصله
حیاط خلوت دل
صمیمی
نفیر سیمرغ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته سوم آبان 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


*********************************************

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

******************************